تبليغاتX
پائیزا
داستان کوتاه
تنهایی نعمت بزرگی بود تا به تو برسم

تو خواب بودی وقتی که من ابرها را از آسمان کوچه تو دزدیم

باور کن تمامی آبها به دریا های خیس نمی رسند

پایم خسته شد

وخردادمرا اززیر بار دو پیکر سنگی

 که تودر ذهن دیوار گلی باران خورده تراشیدي

 رها نمي كند

       

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 22:13  توسط کیوان بهادری  | 

 

 

شكل باورم شدي

به التماس كلماتي كه ازهفت گوشه چشمانت

بردامنه هاي پرشيب خاطر من سرازيرمي شدند

 

حالا ازباد تنها آوازي در گوشهاي من جا مانده است

كه گاهي مي خندند

وگاهي گريه مي كنند و درد مي كشند

 

باد از باور نگاه تو بود

 كه مرا از صلب تنم رها مي كرد

واز پستانهاي سنگي ام شير مي نوشيد

 

درخت انجير حياط خانه براي هميشه تو را پشت خودش پنهان نمي كند

پاييز مي آيد

وباورت مي شود باد مادر تمام عرياني هاست

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 9:27  توسط کیوان بهادری  | 

طعم خون توي دهان بسته پنجره  

مادر با دستان چروكيده اش سعي ميكند گردنم را صاف نگه دارد ولي دوباره گردنم روي شانه راستم ول ميشود.اين عادتش را پس از اين همه سال هر روز تكرار ميكند و هيچ وقت هم موفق نميشود . چرخهاي صندلي با قدمهاي مادر ميچرخند. چشمهايم را مي بندم وبيست قدم مي شمارم. خنكي سايه نخل را زير چشمانم حس ميكنم . مادر مي ايستد و ترمز صندلي را محكم ميكند. دوروز است كه شرجي نمي گذارد كه از اتاق پا يت را بيرون بگذاري . مادر در خانه را باز كرد و توي درگاه نشست. ننه جاسم انگار كه منتظر باز شدن در خانه ما باشد سرو كله اش پيدا مي شود. همرا با سلام و احوال پرسي سركي داخل خانه ميكشد ، همه چيز خانه را برانداز ميكند ولي نگاهش از من سريع ميگذرد. نخل باخرمايش چشم انداز بهتري برايش دارند.همانجا توي كوچه روي زمين پهن ميشود. از همه دري حرف ميزنند وگوش كردن به حرفهاي تكراري آنها تنها سرگرمي عمرمن شده است.

ننه جاسم از دستگيري  پسرش وريختن بار قاچاق آنها توي دريا حرف ميزند و مادر از آرزوي داماد كردن من ميگويد،ننه جاسم از لاي درب مرا نگاه ميكندومن با گردن كج مسير بيست قدمي اتاقم تازير سايه نخل را نگاه ميكنم.طولاني ترين مسير عمرم كه هر روز با پاي مادر قدم ميزنم. لاشه پرنده از پشت شيشه پنجره اتاقم پيداست.مادر فراموش كرده امروز لاشه پرنده را بيرون بياندازد.

زن غريبه اي از توي كوچه عبور ميكند. هر دوتايشان با نگاه همراهي اش ميكنند.زن گردنش را كج ميكند تا از نگاه آنها فرار ميكند ننه جاسم گفت ((راه رفتنش از پشت مثل راه رفتن او زنيكه شهين ميزنه))

سالهاست كه مردم اين محله به هر زن غريبه اي كه از اينجا رد ميشود نگاه ميكنند بدنبال آنند كه يك شباهت از او با شهين بسازند،تادوباره داغ مادر را تازه كنند. مادر زير لبي شهين را نفرين ميكند.

((اي داغُم به دل اُ كه اِ خونهِ برا اولين بار به او زنيكه رقاص نشون داد ،تا اِ آتيشه به خونه اُم بِزِنه.هرچي مُو گفتم اِي اتاقه به اِي رقاصه نده تو گوشش نرفت. از هَمو روز اول كه تو اِي خونه اومد عبدلله ديگه نه دلش با مُوبود نه خودش ،هرشب با آتيشِ كمربندش توپهلوم تا صُب مي سوختم ،روزي ام كه از اِي خونه گورشهِ گُم كرد هرشب تو اتاق خالي شهين جاشه پهن ميكرد ،آخرشم يه شب تو همو اُتاق خودشه حلق آويز كرد . به خدا اگه مُو يه روز‌طعم زندگي چِشيدُم))

مادر بلند مي شود چادرش را از روي بند رخت بر ميدارد. با گوشه دستمالش آب دهانم را كه سرازير شده پاك ميكند ،ظرفي را زير شير آب ميگيرد. سعي ميكند اشكهايش را مخفي كند.ميگويد چند روز است كه بالاي سر خدا بيا مرز نرفته ،ميرود كه يك فاتحه بده و روي سنگش آب بريزد.دستان خيسش را روي موهايم ميكشد .روزي كه براي اولين بار پنجره اتاق شهين خوني شد موهايم خيس بودند ،مادر مثل هميشه مرا زير نخل گذاشته بودو بيرون رفته بود.شهين موهايش را در باد شانه ميكرد و آواز ملايمي زمزمه ميكرد عطر موهايش در  صداي دلنشينش ميپيچيد وتمام فضاي خانه را پر ميكرد.

ننه جاسم در ميان در گاه خانه دست مادر را گرفت سرش را روي سينه اش فشار داد وگفت(( چشم و ابروِ او زنيكه نه عبدلله توِ ،تمامِ مرداي اِ محله اسير خودش كرده بود. ولي تو نبايد حرف اِي مردُمه باور ميكردي. بالا اومدن شكم او هرزه كار عبدللهِ تو نبود.او لكاته خودشم نميدونست حرومي تو شكمش مال كيه وگرنِه او مردِول نميكرد يه هُو بي سرو صدا با يه حرومي توشكم از اي محله بره گورشِه گم كنه كه حالا حالا هم خبري ازش نشه ))

مادر بيرون ميرود ،چشمانم را ميبندم.درب حياط خانه باز ميشود پدر در را محكم به هم ميزند ووارد خانه ميشود.موهاي خيسم به هم مي خورند و روي صورتم ميريزند، صداي آواز خواندن شهين با كشيده محكم پدر قطع ميشود.زبانم را گاز ميگيرم و پشت نخل پنهان مي شوم. خون از گلوي بريده شهين فواره ميزند وتمام پنجره سرخ مي شود . پدر با دستان خوني اش سيگار روشن ميكند ميخواهد كف اتاق لاشه اش راچال كند مراپشت نخل ميبيند و بطرفم مي آيد .مرا بلند ميكند ودر صندوق خانه مي اندازد ،همه جا تاريك است ،تنها صداي بال زدن پرنده اي است كه سكوت اين تاريكي را ميشكند .دور تا دور اتاق را بال ميزند وبدنبال روزنه اي براي بيرون رفتن ميگردد. با صداي باز شدن درب، چشمانم را باز ميكنم ،مادر از راه مي رسد و دهان خوني ام را پاك ميكند . مرا به اتاق شهين ميبرد ،از روي صندلي چرخدار پياده ام ميكند وتوي رخت خوابم مي اندازد .پرنده سرگردانتر از هميشه توي تاريكي اتاق بال ميزند و صداي بال زدنش ديوانه ام ميكند . سرم را كف اتاق فشار ميدهم ،نرمي شكم شهين از زير پيراهن گلدارش روي گونه هايم مي نشيند . مي خواهد صداي برادرم را از داخل شكمش بشنوم. من چشمها يم را مي بندم وآب دهانم روي پيراهنش ميريزد . بوي عطرموهايش از زير خاك كف اتاق بالا مي آيد وتمام تاريكي اتاق را پر مي كند . پرنده سرش را به پنجره بسته مي كوبد ، زبانم زير دندانهايم مي رود ،فشار ميدهم ودهان بسته پنجره پر از خون پرنده ميشود.     

 

   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 13:35  توسط کیوان بهادری  | 

طعم خون توي دهان بسته پنجره  

مادر با دستان چروكيده اش سعي ميكند گردنم را صاف نگه دارد ولي دوباره گردنم روي شانه راستم ول ميشود.اين عادتش را پس از اين همه سال هر روز تكرار ميكند و هيچ وقت هم موفق نميشود . چرخهاي صندلي با قدمهاي مادر ميچرخند. چشمهايم را مي بندم وبيست قدم مي شمارم. خنكي سايه نخل را زير چشمانم حس ميكنم . مادر مي ايستد و ترمز صندلي را محكم ميكند. دوروز است كه شرجي نمي گذارد كه از اتاق پا يت را بيرون بگذاري . مادر در خانه را باز كرد و توي درگاه نشست. ننه جاسم انگار كه منتظر باز شدن در خانه ما باشد سرو كله اش پيدا مي شود. همرا با سلام و احوال پرسي سركي داخل خانه ميكشد ، همه چيز خانه را برانداز ميكند ولي نگاهش از من سريع ميگذرد. نخل باخرمايش چشم انداز بهتري برايش دارند.همانجا توي كوچه روي زمين پهن ميشود. از همه دري حرف ميزنند وگوش كردن به حرفهاي تكراري آنها تنها سرگرمي عمرمن شده است.

ننه جاسم از دستگيري  پسرش وريختن بار قاچاق آنها توي دريا حرف ميزند و مادر از آرزوي داماد كردن من ميگويد،ننه جاسم از لاي درب مرا نگاه ميكندومن با گردن كج مسير بيست قدمي اتاقم تازير سايه نخل را نگاه ميكنم.طولاني ترين مسير عمرم كه هر روز با پاي مادر قدم ميزنم. لاشه پرنده از پشت شيشه پنجره اتاقم پيداست.مادر فراموش كرده امروز لاشه پرنده را بيرون بياندازد.

زن غريبه اي از توي كوچه عبور ميكند. هر دوتايشان با نگاه همراهي اش ميكنند.زن گردنش را كج ميكند تا از نگاه آنها فرار ميكند ننه جاسم گفت ((راه رفتنش از پشت مثل راه رفتن او زنيكه شهين ميزنه))

سالهاست كه مردم اين محله به هر زن غريبه اي كه از اينجا رد ميشود نگاه ميكنند بدنبال آنند كه يك شباهت از او با شهين بسازند،تادوباره داغ مادر را تازه كنند. مادر زير لبي شهين را نفرين ميكند.

((اي داغُم به دل اُ كه اِ خونهِ برا اولين بار به او زنيكه رقاص نشون داد ،تا اِ آتيشه به خونه اُم بِزِنه.هرچي مُو گفتم اِي اتاقه به اِي رقاصه نده تو گوشش نرفت. از هَمو روز اول كه تو اِي خونه اومد عبدلله ديگه نه دلش با مُوبود نه خودش ،هرشب با آتيشِ كمربندش توپهلوم تا صُب مي سوختم ،روزي ام كه از اِي خونه گورشهِ گُم كرد هرشب تو اتاق خالي شهين جاشه پهن ميكرد ،آخرشم يه شب تو همو اُتاق خودشه حلق آويز كرد . به خدا اگه مُو يه روز‌طعم زندگي چِشيدُم))

مادر بلند مي شود چادرش را از روي بند رخت بر ميدارد. با گوشه دستمالش آب دهانم را كه سرازير شده پاك ميكند ،ظرفي را زير شير آب ميگيرد. سعي ميكند اشكهايش را مخفي كند.ميگويد چند روز است كه بالاي سر خدا بيا مرز نرفته ،ميرود كه يك فاتحه بده و روي سنگش آب بريزد.دستان خيسش را روي موهايم ميكشد .روزي كه براي اولين بار پنجره اتاق شهين خوني شد موهايم خيس بودند ،مادر مثل هميشه مرا زير نخل گذاشته بودو بيرون رفته بود.شهين موهايش را در باد شانه ميكرد و آواز ملايمي زمزمه ميكرد عطر موهايش در  صداي دلنشينش ميپيچيد وتمام فضاي خانه را پر ميكرد.

ننه جاسم در ميان در گاه خانه دست مادر را گرفت سرش را روي سينه اش فشار داد وگفت(( چشم و ابروِ او زنيكه نه عبدلله توِ ،تمامِ مرداي اِ محله اسير خودش كرده بود. ولي تو نبايد حرف اِي مردُمه باور ميكردي بالا اومدن شكم او هرزه كار عبدللهِ تو نبود.او لكاته خودشم نميدونست حرومي تو شكمش مال كيه وگرنِه او مردِول نميكرد يه هُو بي سرو صدا با يه حرومي توشكم از اي محله بره گورشِه گم كنه كه حالا حالا هم خبري ازش نشه ))

مادر بيرون ميرود ،چشمانم را ميبندم.درب حياط خانه باز ميشود پدر در را محكم به هم ميزند ووارد خانه ميشود.موهاي خيسم به هم مي خورند و روي صورتم ميريزند، صداي آواز خواندن شهين با كشيده محكم پدر قطع ميشود.زبانم را گاز ميگيرم و پشت نخل پنهان مي شوم. خون از گلوي بريده شهين فواره ميزند وتمام پنجره سرخ مي شود . پدر با دستان خوني اش سيگار روشن ميكند ميخواهد كف اتاق لاشه اش راچال كند مراپشت نخل ميبيند و بطرفم مي آيد .مرا بلند ميكند ودر صندوق خانه مي اندازد ،همه جا تاريك است ،تنها صداي بال زدن پرنده اي است كه سكوت اين تاريكي را ميشكند .دور تا دور اتاق را بال ميزند وبدنبال روزنه اي براي بيرون رفتن ميگردد. با صداي باز شدن درب، چشمانم را باز ميكنم ،مادر از راه مي رسد و دهان خوني ام را پاك ميكند . مرا به اتاق شهين ميبرد ،از روي صندلي چرخدار پياده ام ميكند وتوي رخت خوابم مي اندازد .پرنده سرگردانتر از هميشه توي تاريكي اتاق بال ميزند و صداي بال زدنش ديوانه ام ميكند . سرم را كف اتاق فشار ميدهم ،نرمي شكم شهين از زير پيراهن گلدارش روي گونه هايم مي نشيند . مي خواهد صداي برادرم را از داخل شكمش بشنوم. من چشمها يم را مي بندم وآب دهانم روي پيراهنش ميريزد . بوي عطرموهايش از زير خاك كف اتاق بالا مي آيد وتمام تاريكي اتاق را پر مي كند . پرنده سرش را به پنجره بسته مي كوبد ، زبانم زير دندانهايم مي رود ،فشار ميدهم ودهان بسته پنجره پر از خون پرنده ميشود.     

 

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 13:32  توسط کیوان بهادری  | 

نگاهم درادامه نستعليق ابروهايت

 

بيدار مي ماند

 

تادهان پنجره پرازترانه خليج شود

 

ومن خودم رادرشرجي اندام توغرق كنم

 

دريا هميشه ازنگاه توشروع مي شد

 

 امشب از جنوبي ترين خليج جهان

 

بايد براي هميشه دريا را از روي نقشه بيرون بكشم

 

وبا قطب نمايي كه حول محور نگاه تو مي چرخد

 

خودم را از جنوب تمام جهت ها رها سازم

 

 

                 

تیرماه ۸۶

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 10:23  توسط کیوان بهادری  | 

سوخته کُنار بُنه میر

از تپه به پایین سرازیر می شوم با چشم بسته هم ، پیدایش می کنم . بوی دلگیری میدهد که با تمام درختان کُنار اطرافش فرق دارد . علفهای کوتاه از رگبار دیشب نمناک هستند ، هنوز بوی خاکستر می آید . به خیسی شاخه های خشکش دست می کشم . کف دستم سیاه می شود ، زانوهایم می لرزد ، نمی توانم رویشان بایستم . به تنه درخت تکیه می دهم و زانوهایم را از وزن خود خلاص می کنم . صدای خش کشداری از کنار بلند می شود و تا مغز سرم فرو می رود . از کوچ نابهنگام ایل فقط صدای زنگوله هایی به جا مانده که پشت سر گله شان در دل بنه میر محو می شود . نی را گوشه لبم می گذارم ، دوباره دشت از یک نوای آشنا پر میشود .

گچ را پای تخته می اندازم از بچه ها می خواهم از روی آخرین درس مشق کنند . کلاس را رها می کنم و به طرف صدا می دوم . انگار از تمام کُنارهای بُنه میر صدای نی می آید . گله به حال خودش می چرد مرا می بیند و نی را پشتش مخفی می کند . گونه هایش سرخ می شود . خواستم به نی زدن ادامه بدهد ، ولی چوب را در هوا تکان داد و دوید که سر گاه را به عقب بر گرداند . با داد و فریاد گله  را یکجا جمع کرد .گفت کلاس را زود تعطیل کردی آقای معلم ، بچه ها خوششان می شود . از نی زدنش تعریف کردم . خندید و گله را به طرف سیاه چادرها حرکت داد ، می ترسید اسفندیار خان ما را باهم ببیند . دنبالش راه افتادم ، با خنده پرسید « چیز نوشتن سخت است؟ » نگاهش کردم . چشمهایش میان آفتاب سوختگی صورتش برق می زد . گفتم : « برای تو نه »

صبح اول وقت مَشک کلاس را به چشمه می برد و به بهانه آب مدتی سر کلاس می نشست بعد گله اش را پای کنار می برد . دستمال می نایش را در هوا تکان می داد .

کلاس را برای بچه ها می گذاشتم و به پایین تپه می رفتم ، با صدای سم اسبها نی را از دستم می گرفت و مرا فراری می داد .

فرورفتگیهای اسمش را با روی تنه درخت با نوک انگشت دنبال می کنم . سوخته چوبها به انگشتم می چسبند . دور تنه اش دست حلقه می کنم ، می فشارمش ، مزه خاکستر چوب را زیر لبم می چشم ، دست می کشم و خطوط در هم و ناموازی پشتش را دنبال می کنم . صدای سم اسبها نزدیک می شود ، سوخته چوبهای دور لبم را پاک می کنم . تنه کنار را رها می کنم ، پایم می لرزد . از چوغای راه راه اسفندیار خان بوی باروت می ریزد . ابروهایش در هم گره خورده ، تمام مردان ایلات اطراف در چادرش جمع شدند . زنان بیرون سیاه چادر گوش ایستادند . ناگهان صدای شیون ماه طلا بلند می شود .

زنان دوره اش کردند . خاک روی سرش می ریخت ، نمی توانستند دستهایش را بگیرند . صورتش را چنگ می زد . ناخنهایش بلند بود حتی اگر هم آرام می فشرد جایش روی دستم می ماند .

دو روز بود که حوصله درس و کلاس را نداشتم ، بچه ها تشنه بودند . گفتم آب را دیگر امروز می آورد . یکی از بچه ها خندید که ماه طلا بهای خون بس شده ، زنان در حال آماده کردنش هستند و امشب باید به ایل آقا بختیار برود .

آفتاب به غروب نشسته ، صدای زنگوله ها در گوشم می پیچد . تمام روز را گوشه سیاه چادر نشسته ام و چشم از دیرک وسط بر نمی دارم . سایه های در هم دور سرم می چرخند . ته استکان آخر را سر نکشیده ام که صدای جیغ و شیون از پایین تپه بلند می شود ، پشتم می لرزد . از چادر بیرون می پرم ، پاهایم در هم می پیچد ، بلند می شوم ، بوی دود و آتش از میان کنارها تمام دشت را پر کرده . تلو خوران از تپه پایین می روم . همه دوره اش کردند و خاک به او می پاشند . خودش را به تنه کنار بسته ، حرارت زیاد آتش مانع از نزدیک شدن ما می شد .

آتش که خاموش شد کسی نتوانست استخوانهایش را از میان خاکسترهای درخت جدا کند ، بوی خاکستر همه جا پیچیده . نی را از گوشه لبم برمیدارم و بو می کشم ، بوی کنار رسیده می دهد ، گوشه لبم می گذارم و شیرینی هزار کنار رسیده را دوباره می چشم .                                           کیوان بهادری 22 / 7 / 1384

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 10:21  توسط کیوان بهادری  | 

كودكي را كه بيني اش به شيشه اتوبوس

                                             فشار ميدهي

                                            يعني خداحافظ

من مي خندم كه از خدا هم تنها ترم

 

تو چرخ ميزني ته اين استكان خالي

سر من گيج ميخورد

بالهايت روي من سنگيني مي كند

من فرو ميروم

         وباز هم مي خندم

   به دست هاي تو كه پر در آورده اند/////                  كيوان بهادري



 

روسری آبی

 

از يك همراهي اتفاقي در كنار رودخانه

براي رسيدن به تاريكي كنج اين اتاق

راه زيادي نيست

-((روسري آبي چقدر به چشمان شما مي آيد ))

عطر بهار نارنج در باغچه همسايه

ودست تو تا آرنج

كه از دسته هاي پنجره جان مي گيرد

مي فشارمش

دانه هاي انار پخش زمين ميشوند

از يك همراهي كوتاه

آن هم اتفاقي

تا حرف مادرم

كه از بچه گي آبي هيچوقت به تو نيامده ////           كيوان بهادري


+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 10:19  توسط کیوان بهادری  | 

معراج علف

از ريشه هاي تو خودم را بالا ميكشم

شكل اندام تو ميشوم

تا به آسمان برسم

 

تو بايد شكل تازه اي از فتوسنتز اين گياه هرز باشي

خيال اگر در شاخه هاي تو باشد

به هم مي پيچد و اينطور مي شود

كه مي گويند جن زده ام

 

اگر نور براي گياه

گياه براي من

ومن براي آسمان

آسمان بايد براي لكه اي سياه خلق شده باشد

حالا اگر دوباره بچه شوم

خدا را با آبي آسمان يك رنگ نمي بينم

 

در خواب شب وقتي دريا تا افق پا مي دهد

در روز اگر پا نداد

كرم ميشوي

                درگياه تنش مي لولي و هرزش ميكني

اي كاش خون انتقام را در چشمان افق مي ديدي

تا باورت ميشد دريا درخواب هم به توپا نمي دهد

 

آن روز همه چيز در نگاه افق خلاصه شد و نگاه فرمانده

كه گلوله سربي بود تا بوي باروت را در شقيقه هايت حل كند./.  

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 9:50  توسط کیوان بهادری  | 

قسم به عصر

در دل شبي افتادم كه از زهدان مادر ميان مشت من جا دادي

بچه نا خواسته اي شدم

 با نطفه اي كه هنوز مزه شك و ترديد مي دهد

حالا هزار سال سياه هم اگر روي زمين زار بزني

هيچ كس تو را روي شانه اش نمي گذارد

اينجا تركش امان نمي دهد

وتمام چيز هاي نا خواسته را با خودش مي برد

پيراهن مينا از زاويه هاي تنگ سنگر فرار ميكند

و رقص اندام اش زير چينهاي دامن بلوغ ميشود

باد كه از ديوانگي خسته مي شود كنارم مي نشيند

سيگار ميكشد

   واز اندام برهنه اي مي گويد

                    كه هنوز در خاطرش مي رقصد.

                                                                                    (كيوان بهادري)

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 9:49  توسط کیوان بهادری  | 

زنی هميشه درگوش من جيغ می کشد

تمام تنم مي لرزد . چشم كه باز ميكنم تاريكي نمناك كلبه مرا به خودم مي آورد.در وديوار هنوز از صداي غرش رعد تكان مي خورد.لعنتي همه اش را از سرم پراند.پتو را كنار ميزنم.نزديك بخاري ميروم.تكه هاي چوب را داخل آتش مي اندازم چادر زن ميان رقص شعله ها تكان مي خورد.موجهاي دريا بالاي سرش ميرسند چادرش در باد ميرقصد.نمي دانم كجاي زمين ايستاده ام فقط فرياد ميزنم تا از موجها دورش كنم.موجي بلند روي سرش پائين مي آيد.دوباره چوب مي اندازم تا آتش گر بگيرد.همه جا زير نور رعد روشن مي شود.همه اشياي آويزان را مي لرزاند.نيم تيغي در استكان چاي حل ميكنم.سرم را توي دستهام مي فشارم.سعي ميكنم به تلخي دهانم فكر نكنم.گوشم را به آهنگ نشستن باران روي شيشه ها تيز ميكنم.باران تند ميشود.صداها درهم مي پيچند .پنجره ها مي لرزند.كسي شيشه را مي كوبد.سر مي چرخانم .زن با چادر باران خورده از پشت پنجره به من نگاه مي كند.سر مي چرخانم تا سرم را دو باره توي دستم فشار دهم ولي با نگاهش اشاره ام ميكند به طرفش بروم.ترسي كه مرا به صندلي چسبانده دورمي كنموبه طرف پنجره مي روم ولي او خودش را به عقب مي كشاند.در را باز مي كنم. پشت نرده هاي كلبه 

همانطور نگاهم مي كند.نمي دانم در چشمانم دنبال چه چيز ميگردد.به طرفش مي روم.گامهايم رابلندتر بر مي دارم ولي او بدون هيچ تغييري در راه رفتنش هميشه از من جلو تر ميرود.

به جاده جنگلي مي رسد،مي ايستم .باد درختان را تكان مي دهد.سر خم مي كنند وبه پيشبازمان مي آيند.مي خواهم به كلبه برگردم ولي دوباره در خواهش نگاهش خودم را مي بازم.جنگل تا ريكتر از هميشه پر از سر وصداهاي نا آشناست.در سياهي جنگل گم مي شود،بار سنگين نگاهش راجلوي خودم حس مي كنم.شاخه هاي خيس دوره ام ميكنند.از ميان درختان صداي ناله هاي زن مي آيد،به طرف صدا ميدّوّم.دست دراز مي كنم،دستش را مي گيرم،جيغ ميكشد.عطر خيس گلهاي چادرش در باد مي پيچد ،گوشه چادرش را ميگيرم.دوباره جيغ ميكشد وفرار ميكند .تكه اي از چادرش مي كند ودر مشتم جامي ماند.طرحي از برهنگي اندامش درخاطرم ميزنم،دوباره جيغ ميزند و از ذهنم ميگريزد.شاخ وبرگها، گلويم رامحكم فشار ميدهند.جيغ وگريه هايش گيجم مي كند.شاخ وبرگها تمام تنم را زخمي ميكنند.صدا ها يك لحظه هم قطع نمي شوند.جلو تر كه ميروم از انبوه درختان كم مي شود.دريا با صداي موجهايش نزديك مي شود.ديگر جيغ نمي كشد.روي ماسه ها ايستاده وبه من خيره شده،به پشت سر بر مي گردم،جاده جنگلي در تاريكي درختان كور مي شود.هنوز دست وپايم ميلرزد.نگاهش ميكنم ،براي لحظه اي در چشمانم خيره مي شود،سرش رابرميگرداندوبه طرف دريا ميرود.از موج شكن با لا مي رود.ديگر حتي يكبار هم نمي توانم حالت نگاهش را مجسم كنم.از لحظه اي كه اوراديدم اين اولين باراست كه نگاهش بامن نيست.مي خواهم دنبالش كنم ولي پاهايمدرماسه هاگيركرده.به بالاي موج شكن ميرسد.چادرش در بادميرقصدوتمام تنم درآتش اين رقص مي سوزد.دريا موجهايش را به آسمان بالا ميكشد.پاهايم درماسه ها بيشتر فروميروند،ديگرحركت نميكنند.فرياد ميزنم كه از زير موجها دور شودولي صدايم در گلوجامي ماند، انگار تمام جهان راصداي امواج پركرده.موج بلندي روي قامتش ميشكند.روي ماسه هازانومي زنم.تكهچادرش راروي صورتم پهن ميكنم،نفس عميقي ميكشم.گلهاي قرمزرنگش بوي خون گرفته.نمي فهمم كي روي ماسه هامي افتم.گرماي ملايم خورشيدروي صورتم مينشيند.روي كُنده اي كنار ساحل مينشينم.صداي دريا آرامم ميكند.نيم تيغي در دهانم مي اندازم دهانم تلخ مي شود.پاي يكي از درختان جنگل را ميكنم، تكه چادر را همانجا چال ميكنم.برميگردم ودر امتداد ساحل به دنبال تكه هاي ديگر ميگردم.

                                                      پايان

                                                                            كيوان بهادری

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 9:47  توسط کیوان بهادری  |